تبلیغات
العربیة ( امیری ) - لطیفه / ابتسامه
دانشجوی دکتری زبان وادبیات عربی دانشگاه خلیج فارس

الابتسامة:

1 - ادعای پیامبری:

از مردی که  ادعای پیامبری می کرد پرسیدند تو که ادعای پیامبری می کنی کتابت کو؟گفت :من کتاب ندارم ولی جزوه دارم.

2 - از شخصی سوال کردند :جمله ی«خوردم زمین ،پدرم درآمد »به عربی چه می شود؟گفت: می شود «أکلت الارض و خرج ابی

3 -درس خوان ها:

سه دانش آموز می خواستند تصمیم بگیرند که چکار کنند . اولی گفت: شیر خط می اندازیم؛اگر شیر آمد می رویم سینما،دومی گفت :اگر خط آمد می رویم فوتبال سومی گفت:اگر نه شیر آمد نه خط آمد می رویم خانه و درس می خوانیم

 4    - کاشف آمریکا:

معلم :چه کسی قاره آمریکا را کشف کرد؟ شاگرد که بلد نبود از بغل دستیش پرسید :کی بود؟ او در جواب گفت :کریستف کلمب. شاگرد که درست نفهمیده بود ،به معلم گفت :آقا اجازه فهمیدم ،کریم پوست کلفت!

5- از شخصی که در کشورهای عربی زندگی کرده بود سوال کردند:عرب ها به گوساله چه می گویند ؟ گفت : عرب ها به گوساله چیزی نمی گویند بلکه صبر می کنند تا گوساله،بزرگ شده و تبدبل به گاو شود آنگاه می گویند«بقرة

6-قالَ السَّجانُ لِلمُجرمِ الّذى كانَ قَد دَخَلَ السِّجْنَ جدیداً:

هذا السِّجنُ،‌سِجْنٌ مثالـىٌّ. نحن نَستَخدِمُ السُّجَناءَ فِى نَفْسِ الشُّغلِ الّذى كانوا مشغولینَ بِهِ قَبلَ دُخولِهِم فِى السِّجْنِ، ماذا كانتَ مِهْنَتُكَ فِى الماضى؟

أجابَ السَّجینُ بِتَبَسُّمٍ:

كُنتُ حارساً جَنبَ مَدْخَلِ بِناءٍ.

زندانبان به جنایتكاری كه به تازگی وارد زندان شده بود گفت:

این زندان، یك زندان نمونه است. ما زندانیان را در همان شغلی به كار می گیریم  كه قبل از ورودشان به زندان به آن مشغول بودند. شغل تو در گذشته چه بوده؟

زندانی با لبخند جواب داد:« نگهبانِ درِ ورودیِ یك ساختمان بودم.

 

7-المعلِّم: ما هوَ جمعُ « الشَّجَرَة».؟التلمیذ: « الغابة» یا استاذ.

معلّم : جمع درخت چه می شود؟دانش آموز: جنگل، استاد.

 

8-قالَت الوالدةُ‌ لِطَفلَتِها:

یا طفلتی اِذهَبـى إلی ساحةِ المنزل و نْظُرى هل السَّماءُ صافیةٌ أم غائمةٌ؟

ذَهَبَت الطفلةُ ثُمَّ رَجَعَت و قالَتْ:

آسفة یا والدتى، لِأنَّنـى ما قَدَرْتُ أنْ أنظُرَ إلی السَّماءِ؛ لِأنَّ المَطَرَ كانَ شدیداً.

مادر به دختر كوچكش گفت:

به حیاط خانه برو و ببین آسمان صاف است یا ابری؟كودك رفت ، سپس برگشت و گفت:

متأسفم مادر، چون من نتوانستم به آسمان نگاه كنم.آخر باران شدید بود.

9-زیر صفر:

-شاگرد :آقا من فکر می کنم شما نمی بایست به من نمره صفر می دادید. معلم:من هم همین فکر را می کنم ولی چه کنم که نمره کمتر از صفر نداریم.

10-کنتور دوپا:

معلم : بگو ببینم مقدار مصرف برق را با چه چیزی اندازه می گیرند؟

شاگرد:آقا با صدا. معلم :به حق چیز های نشنیده با صدا یعنی چه؟

شاگرد:آقا اجازه !وقتی پدرم قبض برق خانه مان را می بیند ،اگر مقدارش کم باشد،حرفی نمی زند،اگر متوسط باشد،زیر لب غرغر می کند ولی اگر زیاد باشد ،داد و فریاد راه می اندازد.

11-رفته هستم:

معلم :به نظر تو «من رفته هستم»یک فعل غلط است ؟شاگرد:بله آقا.

-     معلم:آفرین،می توانی بگویی چرا؟شاگرد :برای این که شما هنوز نرفته هستید.

12-افسانه آفرینش:

-معلم از دانش آموز پرسید: می توانی افسانه خلقت را بیان کنی؟

-دانش آموز گفت :خدا اول آدم را آفرید ،بعد کمی نگاه کرد و گفت :بهتر از این هم می توانم خلق کنم،آنگاه حوا را آفرید

-    

-13-پمپ باد:

 معلم :خوب بچه ها !معنی زنده باد و مرده باد،جاوید باد و پاینده باد را فهمیدید؟شاگردان :بله آقا فهمیدیم . معلم خوب خوب ،تو که روی نیمکت اول نشستی ،می توانی یه مثال دیگه بزنی ؟شاگرد:بله می توانم پمپ باد.

-14-وفات سعدی:

-شاگرد:آقا سعدی در چه سالی فوت کرد؟معلم مرگ سعدی در سال های 690 تا 694 هجری قمری اتفاق افتاده است ! شاگرد: معلوم می شود آن بیچاره چهار سال تمام جان می کنده است!

-15-موقع مناسب:

 در کلاس درس معلم از دانش آموزی پرسی:مناسب ترین موقع چیدن سیب چه وقت است؟دانش آموز با لحنی جدی گفت :موقعی که سگ در باغ نباشد و باغبان هم بیرون رفته باشد!

-16-فرق گاو و خر:

 معلم : بگو ببینم فرق خر با گاو چیه ؟ شاگرد :گاو هر وقت می خواهد از جاده رد بشه ، اول این طرف و اون طرف جاده رو نگاه می کنه بعد رد می شه، ولی خر مثل گاو سرش رو می ندازه پایین و راه می افته!

-17-خیساندن:

 معلم : توی کلاس که چیز خوردن نیست. شاگرد:آقا اجازه !من چیزی نمی خورم. فقط یک کشک است که گذاشته ام توی دهانم تا برای زنگ تفریح خیس بخورد!

      

      

18-اسم حیوان :

 معلم گفت : از روی پای این حیوان بگو اسمش چیست ؟شاگرد  نگاهی به پا کرد  و گفت :نمی دانم. معلم پای چند حیوان دیگر را نشان داد و پس از آن که شاگرد پاسخ نداد. عصبانی شد و گفت :زود بگو اسمت چیست تا یک صفر برایت بگذارم . شاگرد کفش و جورابش را از پا در آورد و گفت :آقا !حالا شما از روی پایم  بگویید اسم  من چیست؟

19-شلم شوربا!

محصلی شب قبل از امتحان تمام کتاب های درسی اش را باز کرد و از هر کدام به ترتیب یک صفحه خواند .   فردای آن شب سر جلسه امتحان معلم از او پرسید :نادر شاه افشار که بود؟محصل فورا جواب داد :نادر شاه افشار مرد متوازی الاضلاعی بود که از راه راه آهن جلفا وارد لوله ی آزمایش شد و در جنگ با 366 گلبول سفید شکست خورد و از تیر تلگرافخانه به بلغارستان گریت و در مرو به دست آسیابانی کشته شد و قبر او  در نوک برج ایفل ،زیارتگاه مومنین و مومنات است.

20-کارگاه :

معلم : می دانی کارگاه به چه جایی گفته می شود؟ شاگرد : بله آقا !جایی که گاهی توش کار انجام می دن.

21-باز باران :

-معلم: این دفعه  دیگه شعر «باز باران با ترانه» را حفظ کردی یا نه؟

شاگرد : بله آقا !معلم بخوان ببینم. شاگرد گفت:

باد و باران با ترانه          /       می خورد بر خاک و خانه

کودکی ده ساله بودم            /       قد یک گوساله بودم

آقا اجازه !بقیه اش یادم رفته. معلم : اشکالی نداره،ما هر چه را می خواستیم بفهمیم ،فهمیدیم

 

22-بیمه حوادث:

دانش آموز :آقا من آمده ام خودم را بیمه کنم. کارمند بیمه :بسیار خوب ،در مقابل چه حوادثی ؟دانش آموز : در مقابل عوارض ناشی از کتک های معلم.

      

-23-انواع حرف فارسی:

معلم : انواع حرف هایی که در فارسی به کار برده می شود رو نام ببر

شاگرد:آقا!یکی حرف مفت ،یکی حرف دری وری،یکی حرف جفنگ . معلم :خفه شو،احمق گوساله:آهان یکی دیگه هم یادمون اومد حرف رکیک

-24-منابع زیر زمینی:

معلم ببگو ببینم بهترین منابع زیر زمینی ایران کدام است:؟ شاگرد : خانم اجازه ! پیاز ،سیب زمینی،هویج ،شلغم

25-نزول عذاب!

زنی فرزند خود را پیش مکتبداری آورد و گفت : این پسر اطاعت من نمی کند . قدری او را تذکر بده و بترسان . مکتبدار که ریش درازی داشت،آن را جمع کرد ئ در دهان فرو برد و به کله خود حرکت شدیدی داد  و چنان صیحه ای کشید که زن از فرط وحشت نقش زمین شد. چون بپا خاست به مکتبدار گفت:زهره مرا آب کردی!من به تو گفتم پسر مرا بترسان ،نگفتم که مرا بترسان . مکتبدار گفت فرقی ندارد ،وقتی عذاب نازل شد،خشک و تر با هم می سوزند.

-26-خر آبی:

-معلم : چند جانور را که در آب زندگی می کنند ،نام ببر. شاگرد :اگر ممکن است، یکی را خود تان نام ببرید. معلم :مثلا اسب آبی. شاگرد:آهان ،فهمیدم ،گاو آبی ،خر آبی ،گوسفند آذبی ،بزغاله آبی ،شتر آبی!.

-27-جنس کت:

-معلم در کلاس از فواید گوسفند سخن می گفت که از  یکی از شاگردان پرسید : بگو ببینم از پشم گوسفند په استفاده هایی می کنیم؟شاگرد ساکت ماند و حرفی نزد . معلم فریاد زد:چرا به درس گوش نمی دهی؟ بگو ببینم این کتی که به تن کرده ای از چه چیزی درست شده؟ شاگرد گفت:آقا اجازه از شلوار پدرم.

28-یه روز یه آقایی با زنش رفته بوده سینما، تو فیلم یهو یه گاوه شروع می‌كنه دویدن طرف تماشاچیا.  مرده یهو میپره زیر صندلی،  زنش میگه: ‌بابا خجالت بكش! این فیلمه. مرده میگه: زن! من و تو می‌دونیم فیلمه، گاوه كه نمی‌دونه!

-29-دیونه ای می‌خواسته گردو بشكنه، گردو رو میگذاره زیر پاش، با آجر میزنه تو سرش!

 

30-مورخی در دهی فرو آمد تا از وقایع آنجا بنگارد ،لذا از کدخدای ده پرسیدند :آیادر ده شما مردان بزرگی هم بدنیا آمده اند ؟کدخدا بعد از کمی تفکر گفت نه ،در ده ما همیشه بچه بدنیا می آید.!

31-یه معتاده پیام گیر می خره بیامشو اینظوری می ذاره :با عرژ  شلام هشتم ولی خشتم!

-    

32-دو معتاد در خانه نشسته بودند که درب خانه به صدا درآمد یکی از آنها گفت  اشغری !بلند شو برو در را باژ کن . دیگری گفت:آخه این انشافه ،من هم بلند بشم ،هم برم دروباژ کنم؟من بلند می شم ،تو برو درو باژ کن!

33-  دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محلِّ رو درآورده بودن، دیگه هروقت هرجا یك خراب كاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكی میشن، میرن پیش كشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یكم این بچه‌های مارو نصیحت كنید،‌ پدر مارو درآوردن. كشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یكی یكی بیاریدشون. خلاصه اول داداش كوچیكه رو میارن، كشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار رو  نگاه می‌كنه. باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار كشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره، آخر كشیشه شاكی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فكر می‌كنن ما برش داشتیم!

 

 

34-از شخصی سوال کردند :جمله ی«خوردم زمین ،پدرم درآمد »به عربی چه می شود؟گفت: می شود «أکلت الارض و خرج ابی

 

35-مردی را دیدند که آشفته با لباسی خاک آلود و پاره می آید.سوال کردند:از کجا می آیی ؟گفت:از مراسم خاکسپاری مادر زنم. گفتند:چرا این قدر سر و وضعت خراب و لباست کثیف  و نامرتب است  ؟گفت:چون خیلی مقاومت می کرد.

36-شرفیابی بحر خزر:روزی ناصر الدین شاه مازندران می رفت در نزدیکی مقصد وقتی سر از پنجره بیرون آورد ،دریا را  مشاهده کرد ،با تعجب از یکی از همراهان پرسید :آن چیست ؟آن شخص با چابلوسی تعظیمی نموده و عرض کرد:قربان !بحر خزر شرفیاب شده است   

 

37-از یه دهاتی میپرسن آرزوت چیه؟ میگه:‌ كاشكی  روستای ما پایتخت بود! میگن: چرا؟! میگه: آخه اون وقت به مامیگفتن بچه تهرون

 38-یه  دیونه كنار یه چاهی وایساده بوده، هی میگفته:‌ سیزده،..سیزده،..سیزده.. یكی از اونجا رد میشده،می‌پرسه: ببخشید قربان، می‌تونم بپرسم دارید چیكار می‌كنید؟  دیونه   یقه یارو رو میگیره، پرتش می‌كنه تو چاه، میگه: چهارده،...چهارده،...چهارده!

39-مردی به امام جماعتی گفت: امروز در مسجد مشغول نماز  بودم که دیدم دزدی می خواهد کفشهایم را ببرد .آیا باید نمازم را دوباره بخوانم ؟امام گفت :کفش های تو چقدر  ارزش داشت ؟ مرد گفت :دو تومان می ارزد .امام گفت:بنابر این لازم نیست نمازت را دوباره بخوانی ،چون نماز تو دو ریال هم نمی ارزد.!

 

  40-مامور آمار: آقا !اسم خود را بگویید . مرد : جمال عبد القادر شریف  محمود. مامور گفت: بارک الله ،عربی هم که    خوب صحبت می کنید،حالا اسمتان را بفرمایید !

 41-اگه گفته ی زن ها را در مورد سن شان قبول کنیم ،همه آنها در ایام جوانی جوانمرگ شدند،طفلکیها

 

42--به  یه نفر میگن: چند تا حیوون نام ببر كه پرواز كنه. میگه:‌ كبوتر، كلاغ، خر! بهش میگن: بابا خر كه پرواز نمیكنه! میگه: بابا خره دیگه، یهو دیدی پرواز كرد!

43--تمساحه میره گدایی،‌ میگه:‌به من بدبختِ مارمولك كمك كنید!

44--از یه نفر می‌پرسن: بلدی پیانو بزنی؟! میگه: نه. ولی یه داداش دارم... اونم نه!

 

45--معتادی در وی جوی آبی افتاد،چون حال بلند شدن نداشت گفت: هر کی منو ورداشت ،مال خودش

46-- شاگرد تنبل:

معلم تاریخ:آهای !تو که با قد بلندت ته کلاس ایستاده ای و برو برمن رانگاه می کنی ،بگو ببینم اسکندر مقدونی که بود:

-نمی دانم

-چه کسی ناصر الدین شاه را کشت؟

-نمی دانم

-پس با این وضع چطور می خواهی امتحان تاریخ بدهی؟

-من نمی خواهم امتحان بدهم. من تعمیر کارم ،آمده ام بخاری کلاس را تعمیر کنم

 

47- یه روز یه پیرزنه توی اتوبوس داد زد:«نی نای نای نای ،نی نای نای »همه براش دست زدند بیرزنه که از کار مردم تعجب کرده بود،از توی کیفش دندونای مصنوعیشو درآورد و توی دهانش گذاشت و گفت:ننه نیاورون نگه دار.

48--برای ترخیص چند دیوانه که  درمان شده بودند خواستند تستی بگیرند بنابر این آنها را کنار استخر بدون آب  حاضر کردندهمه بداخل استخر بدون آب شیرجه رفتند غیر از یه نفر همه ی دکترا از خوشحالی هورا کشیدند که حد اقل یکی   را درمان کردند.  دلیلش را از  او جویا شدند گفت: آخه من شنا بلد نبودم

 

 

49-استا مکانکه شاگردشو صدا می زنه میگه اصغر، قربون دستت، برو عقب ماشین ببین چراغ راهنما ماشین كار میكنه یا نه. اصغر میره عقب ماشین، میگه: كار می‌كنه، كار نَمی‌كنه، كار می‌كنه، كار نَمی‌كنه...!

50-     یه نفرتو اتوبوس واستاده بوده، یهو میبینه بند كفشش بازه. به كنار دستیش میگه: آقا قربون دستت، ‌یك دقیقه این میله رو نگردار من بند كفشم رو ببندم!

51-آرزوی خسیس:

از خسیسی پرسیدند:تو در دنیا چه آرزویی داری؟گفت :آرزو دارم کچل شوم و دیگر پول سلمانی ندهم.

52-جایزه بزرگ:   

پدر خسیسی رو به پسرش کرد و گفت:اگر امسال با نمره های عالی قبول بشی،تو رو می برم پارک تا بستنی خوردن بچه ها رو خوب تماشا کنی!

رضا شاه از یه نفر پرسید:راست است که دنیا قبل از انسان در دست اسب ها بوده؟آن شخص گفت:نه قربان دنیا همیشه در دست خرها بوده.

53-دکتر صبور:

بیمار :آقای دکتر !این آن دندانی نیست که می خواهم بکشم. دکتر :صبر داشته باش جانم ،کم کم به آن هم می رسیم.

گدای با مرام:

گدا:آقا بی زحمت دو هزار تومان بده به من ،ناهار بخورم.

عابر :برو بابا !من خودم ناهار نخورده ام.

گدا:عیب ندارد ،پس چهار هزار تومان بده ،ناهار مهمان من باش .